به‌نام خداوند بخشنده مهربان

 

در زمستان به دنیا آمدم، ولی با تمام وجود شیفته بهارم. شاید به همین دلیل هم هست که این بازی شناسنامه‌ای برایم اتفاق افتاده؛ تولد واقعی‌ام بیست وُ ششمِ دی‌ماهِ هزار وُ سیصد وُ پنجاه وُ هفت است. اما در شناسنامه ذکر شده؛ 10/ اردیبهشت / 1357.

واقعا بهار را دوست دارم. آمدنش به انسان نیرو می‌دهد، قلب را شفا می‌دهد و قدرت بی‌نظیر خداوند متعال را در زنده کردن دوباره همه چیز به نمایش می‌گذارد.

اتفاقا در «بهار» هم به دنیا آمده‌ام. خیلی تابستان‌ها وُ پاییزها وُ زمستان‌ها را در جاهای مختلف گذراندم، ولی یک سالی می‌شود که دوباره برگشته‌ام به «بهار».

در این 35 سال از خیلی‌ها تاثیر گرفته‌ام عواملی زیادی بر آن‌چه که الان هستم تاثیر داشته‌اند. برخی از این تاثیرات دانسته و بعضی‌ها هم نادانسته بوده است. اگر بخواهم آن‌ها را در این‌جا بیاورم، متن به درازا می‌کشد. هم خودم ر ا خسته می‌کنم و هم شما را. بنابراین در یک بخش مجزا به‌نام تشکرنامه که می‌توانید در این‌جا آن را مطالعه بفرمایید به بعضی از این موارد اشاره کرده‌ام.

 

اول در دبستان «هدایت 1» هدایت شدم و سرکار خانم «همراه» همراهی‌ام کرد تا اولین گام‌ها را بردارم. یک خانم به تمام معنا بود. هرجا که هست در پناه عنایت خاصه الهی باشد، انشاالله. بقیه معلم‌ها چنگی به دل نمی‌زدند و مادرم از همه ایشان داناتر و با سوادتر بود.

راهنمایی را در مدرسه شهید حسنی و دبیرستان  را در دبیرستان‌های دکتر شریعتی و علامه بحرالعلوم گذارندم.

الان که نگاه می‌کنم زندگی‌ام 5 فصل دارد. سه فصل‌اش در گذشته رخ داده، فصل چهارم را دارم زندگی می‌کنم و فصل پنجمش؛ آرزوها و ایده‌ی پیش‌روی من است. این‌که بعدا چه تقسیمات وُ فصولی رخ دهد نمی‌دانم.

 

فصل اول؛ «فرهنگی»

 

شیفته‌ی کتاب بودم. از روزی که خواندن  یاد گرفتم و « بچه خرگوش‌های زرنگ» را خواندم. کتاب خوردم، کتاب نفس کشیدم و کتاب زندگی کردم.

کلاس چهارم دبستان عضو کتابخانه‌ی باهنر شدم و تا انتهای دبیرستان روزی ده ساعت در آن‌جا مسکنت گزیده بودم.

شیرین‌ترین لحظات زندگی، رسیدن شماره جدید مجله «دانستنیها» به فروشگاه یزدانی بود. عکس‌های رنگی و مطالب شگفت‌آوری که درباره علوم و اکتشافات جدید مثل خون در رگ‌های مغزم جاری می‌شد و به من حیات می داد. بعدها مشتری دایم مجله «گل‌آقا» شدم. از شماره دو تا چند صباحی بعد فوت مرحوم صابری فومنی.

در کتابخانه یک دوری در همه چیز زدم، ادبیات پارسی اما، با ظرافت‌ها و شکرشکنی طوطیان شیرین گفتارش، بیش از همه دلبری کرد. و من به شدت شیفته آن شدم. به همین دلیل بیشتر اوقاتم به خواندن متون ادبی، نوشتن سیاه مشق‌های منثور وُ منظوم می‌گذشت و این‌طور بود که به انجمن ادبی آیت‌الله بهاری راه پیدا کردم. به همین دلیل هم با وجود مخالفت جدی پدرم، در رشته ادبیات و علوم انسانی دبیرستان ثبت نام کردم.

بعد از مدتی با توجه به آن بوی قورمه سبزی که از کله‌ام بلند می‌شد و سربزرگی ذاتی‌ام، سر دسته نوجویان شدم و در سراسر استان تمام وقت مشغول کار نقد وُ نظر ادبی و ارتباط‌گیری با نوجوانان و جوانان هم‌فکر بودم.

در سال دوم دبیرستان دو معلم تاثیرگذار به‌نام‌های آقای رجبی و آقای امینی، مرا میان دنیای عرفان و فلسفه پاندول کردند. تمام شب وُ روزم صرف جدل شدید میان عقل وُ دل بود. و من در این میانه واقعا ...

 

در این‌جا فصل دوم زندگی‌ام آغاز شد؛ «فرهنگی ـ اجتماعی»

 

با توجه به این‌که در ایران یک سمت همه کارها به نوعی به دولت وصل می‌شود، فعالیت در انجمن ادبی وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ما را با ارشاد و بعد با انجمن‌های فرهنگی و فرمانداری و قس علی هذا مرتبط کرد.

 و یک مدتی هم مشغول مسایل فرهنگی ـ اجتماعی، تشکل‌های غیر دولتی، مشاوران جوان و غیره و ُغیره بودم.

وقت کنکور رسید و آقای امینی در جدال عقل وُ دل پیروز شد. از صد گزینه انتخاب رشته ـ شهر، فقط شماره یک را انتخاب کردم؛ فلسفه غرب ـ تبریز.

قبول نشدم و با سرخوردگی تلخی رفتم سرباز معلمی. 18 تیر 1375 رفتم پادگان شهید باکری دزفول. در عرض 45 روز 19 کیلو وزن کم کردم و بعد از آن تا 2 سال به‌صورت مداوم آنتی بیوتیک می‌خوردم تا بیماری‌های عفونی ناشی از آن شرایط سخت بهبود یابد. 

در این میانه یک مرخصی سه روزه آمدم. و روز آخرش به اصرار پدرم برای رفع تکلیف رفتم ملایر و در آزمون دانشگاه آزاد شرکت کردم. 12 روز بود از آموزشی برگشته بودم که؛ واعجبا ! با رتبه 13 در رشته مدیریت بازرگانی قبول شدم.  رفتم ثبت نام  کردم. ترم شروع شد و عذاب الیم آغاز گردید. رشته‌ای که دوست نداشتم و شهری که دوست نداشتم و دوستانی که اصلا نداشتم و ...

یا اصلا کلاس نمی‌رفتم، یا وقتی می‌رفتم اصلا به استاد گوش نمی‌کردم و مشغول کتاب خواندن برای خودم بود. اگر هم به استاد گوش می‌کردم، جنگ شروع می‌شد و واویلا.

یک روز برای نشان سرکشی و مخالفت با همه چیز دانشگاه، جهت انجام تکلیف بررسی مولفه‌های تاثیرگذار در ساختار اقتصاد کلان، یک تحقیق 60 صفحه‌ای نوشتم و با آمار دقیق در سازمان مدیریت و روش‌های جهانی به این نتیجه رساندم که؛ با ادامه کشت چغندر و استحصال قند آن در ایران، کشور به نابودی مطلق خواهد رسید و جنگ جهانی سوم بر سر منابع آب آغاز خواهد شد. هنوز جای لگدهای کلامی استاد در مورد دانشجوی بی‌شعوری که عنوان مقاله‌اش «چغندر و تاثیرات شگفت‌آور آن در سرنوشت‌ ملت‌های منطقه» است روی صورتم درد می‌کند.

از آن‌چه بودم و آن‌چه که از سر گذراندم، عمیقا شرمسارم و بسیار پشیمان. ولی پشیمانی را چه سود؟

اغلب اوقاتم در این دوره در فعالیت‌های فوق برنامه دانشگاه بوعلی سینای همدان می‌گذشت و تقریبا بیش از دانشجویان خود دانشگاه بوعلی در کتابخانه و سالن آنفی تئاتر و انجمن اقتصاد آن‌جا حضور داشتم.

در 7/7/77 با بانویی آشنا شدم که «خنده‌هایش سنبل رومی بود  و نمک بود  و فراست بود». سرنوشت همه چیز را در زندگی‌ام تغییر داد. (بَن، شنبه گونه، چشمه باشینده، گوزوم بیر آلاه‌گوز خانمه دوشده، قاشین اوُینده، گوزِنده گُولدِه، گُولَنده قاداسه جانمه دوشده)

زندگی مشترک همه چیز و همه چیز را عوض کرد. آدم‌های قبلی، دوستانم، علایق، کتاب‌خواری به‌قصد کشت   و ...  ، رفتند و من دیگرگونه آدمی شدم.

 

فصل سوم؛ «اقتصادی»

 

بعد از چندین بار ترک تحصیل و بازگشت‌های ملالت بار، یک دوره‌ای تمام می شود و دوباره یک دوره دیگر شروع می‌شود. و البته ادامه راه که به قول پسرم؛ فوق پورفسورتر از هر دانشمندی در مدیریت بشوم. به‌نظرم تا آخر عمرم قرار است در دانشگاه بمانم.

در حین تحصیل چند کار را تجربه کردم ( شرحش در رزومه آمده)که شیرین‌ترینش مربی‌ ادبی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود.

در شلوغی کارها یک اتفاقی افتاد؛ این‌که خیلی به رشته‌ی دانشگاهی‌ام علاقه‌مند شدم و ارزش آن را در موفقیت فردی و اجتماعی فهمیدم. با مباحث کارآفرینی آشنا شدم و با اشتیاق دنبالش کردم.

در این قسمت از داستان سر وُ کله‌ی یک آدم کلاش در زندگی‌ام پیدا شد؛ عباس سلیمیان، دکتری اقتصاد از دانشگاه اسکس انگلستان، بسیار باهوش و خوش بیان، که خودخواهی‌اش تقریبا در حد فرعون بود ( شاید یک دوز پایین‌تر یا بالاتر). ما هم که یک عده جوان مدعی و جویای نام که درازی گوش‌های‌مان از فاصله‌های دور هویدا بود.

ندیدیم کسی به معلمش اعتماد نداشته باشد، ما هم به او اعتماد کردیم و از سال 1381 تا 1385 بهترین روزهای جوانی‌مان را تلف این معلم فریب‌کار کردیم. در آخر 50 میلیون بدهکاری و سال‌های از دست رفته و ...

شدت گشادی این کلاه و محل درد زخم آن باعث شد باز هم بیشتر به رشته‌ام علاقه‌مند بشوم تا زین پس با بینش درست‌تری حرکت کنم.

در این میانه یک عالمه کارهای عجیب غریب هم کرده‌ام که بیان آن احتمالا رکورد هفتاد منی مثنوی را خراب می‌کند، بنابراین حوصله گفتن‌اش را ندارم.

 

فصل چهارم؛ هم اکنون

 

دارم زندگی می‌کنم. با همسرم و فرزندمان؛ پرهام، که هدیه لطف وُ عنایت خداوند است.

کارشناس بازنشستگی شرکت برق هستم. هرکس که وارد اتاق من می‌شود و سلام می‌کند، 15 روز بعد با همه چیز خداحافظی می‌کند. (دارم نسل اداره را به فنا می‌دهم)

خیلی چیزها در من رسوب کرده، و تقریبا یک آرامش نسبی را احساس می کنم که واقعا لطف خداست.

همه‌ی مشکلاتی که دیگران دارند من هم دارم؛ قسط وُ بی‌پولی وُ اختلاف با همکاران وُ خرابی قفل در ماشین وُ عدد حیرت‌انگیز قبض تلفن وُ پایین آمدن شاخص داوو جونز وُ خطر انقراض نسل نهنگ‌های گوژپشت وُ غیره وُ غیره.

همه‌ی این مسایل ریز وُ درشت را هم صلاح خداوند می‌بینم و بر آن‌ها شاکرم و کنار می‌آیم.

خواندن در خلوت، اندیشیدن در خلا مطلق بی‌نورِ بی‌صدایِ بی‌وجود و نوشتن، لذیذترینِ لذت‌های دنیاست. دیدن فیلم‌های خوب، صدای پرنده‌ها و شرشر آب در طبیعت و پیچیدن نسیم در میان برگ‌های درختان و رقص گیسوان بیدهای مجنون در گرگ وُ میشِ سحرگاهی در دشت‌های پهناور هم خیلی لذت بخش‌اند. (آش رشته فراموش نشود)

 

و اما فصل پنجم؛ آینده

 

در مورد آینده‌ای که پیش‌رو دارم خیلی اندیشیده‌ام و هم اکنون هم در حال مداقه و تامل و تدبر هستم. آن‌چه را که می‌خواهم از درگاه الهی برای فصل پنجم مسئلت داشته باشم در این صفحه با نام آینده‌خواهی ذکر می‌کنم.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0