شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۳۷

 نفس گرم اسب‌ها در سیبری

چهارشنبه شب، با برادرم تصمیم گرفتیم تعطیلات آخر هفته را بدون خانم‌ها در ویلای «سیلیس ماریا» بگذرانیم.

مقدمات کار فراهم شد و با دایی وُ پسر خاله‌ها هم هماهنگ کردیم.

خدا را شکر همه چیز به موقع انجام شد و جای شما خالی دو روز را بسیار دلچسب گذراندیم.

پنجشنبه ساعت 4 به باغ رسیدم. می‌خواستم تا هوا روشن است کمی هیزم بشکنم برای آتش شب. تنها بودم و برای یک ساعت مشغول جمع‌آوری چوب.

بارانِ ریز بعدظهر داشت آرام به پره‌های برف تبدیل می‌شد. بخار نفسم در تلاش برای جابه‌جایی تنه درخت‌ها، پرمایه وُ گرم شده‌ بود. خنده‌ام گرفته بود؛ مثل نفس کشیدن گرم اسب‌ها در سیبری بود، وقتی دارند سورتمه‌های روسی را در میان برف‌ها می‌کشند.

سکوت فراگیری بود و در میان آن خلا دلچسبِ آرامش‌بخش، وقتی صدای باصلابت شکسته شدن چوب‌ها در دل سکوت باغ طنین‌انداز می‌شد، انگار یک گروه موسیقی بزرگ با هماهنگی کامل می‌نواختند.

صدای چلق‌چولوق چوب‌ها، سکوت بی‌بدیل باغ، تنه‌ی رشید درختان گردو، رقص سبک‌بار دانه‌های برف در هوای خاکستری و نفس سپید من در میان این همه زیبایی. چنین لذتی را نمی‌توان با هیچ چیز دیگری به دست آورد.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0