دارم به اوضاع خودم نگاه می‌کنم. می‌خواهم ببینم کجا هستم و چه می‌کنم. میمون تنهایی را می‌بینم.

گنگ، چنان میمونی

و تنها، همچون ...

دارم چه می‌کنم؟

هر روز بیدار می‌شوم، سر کار می‌آییم، به خانه بر می‌گردم، غذا می‌خورم، می‌خوابم و بیدار می‌شوم، به سر کار می‌آییم.

نه تیزبینی مردان با فراست؛ که دورا دور بینم

نه همت مردان والاتبار که بندها بگسلم و کوه‌ها به توبره کشم

نه ایمانِ مومنان راسخ‌الایمان که به هیچ کژی، نپایند

 و نه حتی جرات بی‌خردانه‌ی سفلگان که به هیچ بیاشوبند و به حماقت خویش نازند.

هیچ وُ هیچ وُ هیچ

و

تنها 

مثل برهوتی اسفناک، خالی از گذرنده‌ای و چنان هیولایی به یگانه‌گی در قله‌ی کوه‌های سرد.

خودم را میبینم؛ چنان چون میمونی تنها که نه می‌داند چه می‌کند و نه می‌داند به کجا می‌رود و نه هیچ کس.

آیا در شان خودم زندگی می‌کنم؟؟؟؟؟

آیا شان من برای زندگی همین است؟؟؟؟؟

دانایی وُ فراستم کجاست؟ همت و تواناییم کجاست؟ کوشش وُ جوشش وُ خلاقیتم کجاست؟

منِ منِ من. خودِ خودم کجاست؟

خودم را می‌خواهم. خود والاتبارم را می‌خواهم که هزار فرزانه با فراست در اندیشه‌ی پویایم اندیشناک وُ در تدبیرند. 

خودِ خودم را می‌خواهم. خودِ با همتم که زور بازوی حیرت‌آورم شط غرنده‌ای از شیران است.

خودِ خودم را می‌خواهم. خودِ قدرتمندم که چون به کاری اراده کند هزاران هزار مرد پولادپوش با تیغ‌های اخته و دندان‌های به هم فشرده و چشمانی که شراره‌های پیروزی در آن شعله می کشد در رکاب منند و در منند و برای پیروزی من شمشیر می‌زنند.

خودم را می خواهم که مظهر بهترین خلقت خداوند بر روی زمین هستم و لایق بهترین‌ها.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0