شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۲۲

خدایا !

سلام.

می‌بینی که دلم پر اندوه و روحم مکدر است.

مرا جلا بده.

آمین یا رب العالمین

حالا دیگر سی وُ پنج سالم شده. دو خط روی پیشانی‌ام افتاده که احتمالا به مرور عمق بیش‌تری پیدا می‌کنند. پاهایم لاغرتر از آن شده که برای قد دیلاقم متناسب باشد. اما در عوض شکمم طوری بیرون زده که دقیقا شبیه آدم‌های که از دیدن‌شان متنفرم، شده‌ام.

نصاب آسانسور لطف فراوانی داشته و یک آیینه‌ی قدی خیلی با کیفیت آلمانی توی آسانسور نصب کرده. روزی حداقل دو و بعضی وقت‌ها چند بار با کیفیت عالی، خودم را می‌بینم و واقعا عُقَم می‌گیرد. دارم به قهقرایِ مردانِ میانسال می‌روم و شاید به قهقرای بی‌خیالیِ عمو یحیی می‌روم، شاید هم به آن قهقرایی که پدر کارامازوف‌ها رفته بود.

انگار به‌غیر از کودک درون و بز درون و میمون درون و خیلی چیزهای دیگر درون، یک فییودور فییودوروویچ کارامازوفِ دلقکِ مافنگی درون هم داریم. آه! ای ابن سینا، فغان از این تئوری عالم صغیر و عالم کبیری که داشتی، حقا که هرآن‌چه در جهان هست به مثابه عالم کبیر و انعکاس کامل آن در درون ما به مثابه عالم صغیر است.

بگذریم که دارم به چه قهقرای می‌روم.

این روزها حال خوشی ندارم. واقعا حالم بد است. به شدت احساس تنهایی می‌کنم و به شدت بیش‌تری احتیاج به تنهایی دارم.

تنهاییِ «دوست داشته نشدن» دارد ریشه‌هایم را می‌خشکاند و ازدحام کسانی که دوست‌شان ندارم دارد برگ‌هایم را می‌پوساند.

تنها خدا می‌داند تا چه اندازه نیازمند کسی هستم که واقعا دوستم داشته باشد و بروم در کنارش و با هم حرف بزنیم و سبک بشوم.

در مورد چیزهای خیلی کوچک بی‌ارزش حرف بزنیم، درباره چیزهای که این عقل معاش‌اندیشِ لعنتی بهای به آن‌ها نمی‌دهد. مزخرف ببافیم. درباره چیزهای که خوشحال‌مان می‌کند، بدون آن‌که نگران مسخره شدن باشیم و اندوه‌های ریز وُ درشت‌مان حرف بزنیم بی‌آن‌که نصحیت احمقانه بشنویم.

اصلا خود همین متن را بگو؛ که مرا برداشته و دارد به هرجا که دلش می‌خواهد می‌رود.

20 سال بود که دلم می‌خواست این‌طوری بنویسم. یعنی چشمانم را ببندم و هرچه که آن مغز لاکردارم می‌بافد به زبان قلمم بیاورم و نمی‌شد.

چرا؟

چون دستگاه عریض وُ طویل سانسوری که در همان مغز لاکردارم لانه دارد با آن ممیزهای سخت‌گیرش نمی‌گذارد نفس بکشم، نمی‌گذاشت این چیزها بیرون بیاید و این‌طوری؛ روان، در تن کلمات روح بدمد.

ولی چرا امروز شد؟

واقعا نمی‌دانم.

یعنی دعایم به این زودی مستجاب شد و خداوند بلند مرتبه‌ی با محبت اجازه داده که برای زلال شدنم تلاش کنم.

خداوندا !

سپاس‌گذار محبت تو هستم.

اسم این نوشته‌ها را می‌گذارم؛ « تنهاییات».

مثل آن جریان شریعتی که کویرییات وُ غیره وُغیره بود.

نوشته‌های که برای هیچ‌کس می‌نویسم.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0