بعضي شب‌ها منتظر مي‌مانم همسر و پسرم بخوابند٬ بعضی وقت‌ها هم نیمه‌های شب بیدار می‌شوم. مثل روح‌های سرگردان میان خانه راه می‌روم. اشیا را لمس می‌کنم و به وسایل خیره می‌شوم.

می‌روم در زاویه‌های نامعمول می‌نشینم و به خانه‌ام نگاه می‌کنم. بعضی وقت‌ها هم به اتاق مطالعه می‌روم و کتاب‌ها را در آن نور بسیار کم مهتاب یا چراغ خواب داخل پذیرایی که شعاع نازکی از آن به روی قفسه‌ها کتابخانه می‌افتد نگاه می‌کنم.

در تابستان هم كنار پنجره اتاق خواب يا پذيرايي مي‌نشينم و به شهر خيره مي‌شوم.

ديدن اشيا، كتاب‌ها و شهري كه در خواب است، حس بسيار متفاوتي از زندگي را به من مي‌دهد. همه چيز انگار چيز ديگري‌ست. در اين زمان‌ها٬ آرامشي وصف‌ناپذير دارم كه در حالت‌ها و زمان‌ها ديگري از شبانه روز٬ آن را تجربه نمي‌كنم.

يكي از دلايل اين حالت شايد آن باشد كه افكار و ارواح ديگري براي تداخل با روح و فكر من وجود ندارد، چون در طول روز مجبورم بخشي از وجودم را با ديگران به اشتراك بگذارم و حتي اگر نخواهم اين كار را انجام دهم، آن‌ همه افكار در من تداخل مي‌كنند.

قبولش براي خودم نيز دشوار است. اما در آن لحظات به هيچ چيز فكر نمي‌كنم. لحظاتي ناب براي تعالي روح.

من خانه‌ام را دوست دارم و در شب، دوست‌ترش مي‌دارم. احساس يگانه‌گي با اشيا دارم. به‌نظرم مي‌رسد در آن ساعات آن‌ها مرا از خودشان مي‌دانند و من هم آن‌ها را از خودم مي دانم. وقتي كه مثل روح‌هاي سرگردان در خانه مي چرخم، انگار اين خانه بيش از هميشه خانه من است.

در طول روز هم البته ارتباط خوبي با كتاب‌ها دارم. بعضي وقت‌ها كه خيلي دلتنگم به كتاب فروشي ايران زمين مي‌روم و كتاب‌ها را نوازش مي‌كنم. كتاب‌ها را بو مي‌كنم. خودم را در دنياي كتاب‌های مرتبي كه در قفسه‌ها نشسته‌اند غرق مي‌كنم. اما شب يك فضاي ديگري دارد. وقتي كه نيمه‌هاي شب در آن نور كم كه به سختي مي‌شود چيزي را ديد،به كتابخانه‌ام مي‌روم و مثل اين است كه نيازي به خواندن كتاب‌ها نيست، بلكه آن‌ها با آدم حرف مي‌زنند. نمي‌دانم چه مي‌گويند. زبان سكوت خيلي پيچيده است و البته امكان ندارد آن مكالمه سكوت را دوباره به زبان آورد.

نگاه كردن به شهري كه در خواب است و تمام آن هيجانات و شتاب‌ها در‌آن فروكش كرده است. آرامشي به فكر مي‌دهد كه احساس مي‌كنم بال‌هايي براي پرواز بر فراز تمام آن انسان‌ها را دارم. انسان‌هايي كه براي كوچك‌ترين موارد در روز، فوران آتش‌فشان‌ها را از خود بروز مي‌دهند, حالا آرام و بدون فوران، مانند كودكان معصوم به خواب فرو رفته‌اند.

تنهايي در اين لحظات واقعا گران‌بهاست. تنهايي در آرامش اشيا، سكوت كتاب‌ها و شهر به خواب رفته.

 

  • حمید اسکندرنژاد

    سلام. همیشه تجربیات حسی ای در زندگی برایم اتفاق افتاده, که به بیان و توصیف آنها نپرداختم. ولی دوست ادیب و عمیقم به شیوایی تمام آنها را در آیینه واژه ها به تصویر میکشد با کیفیت HD.
    ***
    سپاس از لطف شما دوست بزرگوارم

  • تنهایی/ به تنهایی همه‌ی ما را حریف است.
    علی جان!
    سکوت، موتیف روزهای ما شده.
    ***
    تیمور عزیز!
    همیشه از دیدنت خرسند می‌شوم و از کلماتت لذت می‌برم و از تو می‌آموزم.
    تنهایی بعضی مواقع روح را جلا می‌دهد.
    همواره پوینده باشی

  • مهدی

    سلام
    متن زیبایی بود. منم شب رو دوست دارم بخصوص سکوتش رو که آرامشی لذیذ رو در خود داره!
    ***
    درود بر تو مهدی عزیز
    اون سکوت وجود آدم رو جلا می‌ده
    شب‌های خوشی رو برات آرزو دارم

نظر خود را اضافه کنید.

0