برای مدت طولانی اصلا نمی‌دانستم.

برای مدتی پس از آن که دانستم، باور نمی‌کردم.

و پس از آن که باور کردم، حیران وُ وحشت‌زده بودم و نمی‌دانستم باید چه کنم.

اکنون دیگر می‌دانم و باور کرده‌ام که «انسان تنهاست» و بایستی هر کسی بار مسئولیت زندگی‌اش را خودش تنهایی به‌دوش بکشد. و البته چاره کار را هم می‌دانم؛ باید از همه قطع امید کنم و خوم به تنهایی مسئولیت زندگی‌ام را به عهده بگیرم.

در مدت طولانی این ندانستن‌ها و حیرانی‌ها، خیلی عقب افتادم. به آدم‌ها و مقام آن‌ها امید بستم و این خطا  آسیب زیادی به من زد. حالا دیگر نباید به هیچ عنوان آن اشتباهات را تکرار کنم.

سال‌ها پیش در متون کهن هندوها متنی را خواندم که با جمله «چون کرگدن مغرور وُ تنها سفر کن» نظام یافته بود. من نه تنها منکر روابط اجتماعی و تعامل بین انسان‌ها نیستم، بلکه تاکید فراوانی نیز بر آن دارم. آدم بدبینی هم نیستم که به هیچ کس اعتماد ندارد و در پریشانی وُ بی‌اعتمادی می‌خواهد به تاریکی تنهایی‌اش بخزد. بلکه به قدرت حیرت‌آور عشق و توان سازندگی‌اش کاملا آگاهم و همواره با این قانون که «با عشق و اعتماد، زندگی معنا می‌یابد» زندگی می‌کنم.

در این‌جا معنای جمله اصلا تنها و غیراجتماعی زندگی کردن نیست، بلکه قبول این حقیقت است که «مسئولیت همه جانبه زندگی هر کس فقط به عهده خود اوست».

اگر بخواهم زندگی مطلوب داشته باشم، از زندگی‌ام راضی باشم، از زندگی لذت ببرم و به آن افتخار کنم، باید مسئولیت زندگی‌ام به عهده بگیرم. وظایفم را به درستی بشناسم و فقط بر انجام درست آن‌ها تمرکز کنم و به هیچ وجه حاشیه روی نکنم.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0