می‌خواهم تغییر کنم.

واقعا می‌خواهم تغییر کنم، چون از آن‌چه که اکنون هست ناراضی‌ام.

ناراضی بودنم دردی را دوا نمی‌کند و تنها کسی که می‌تواند این شرایط ناخواسته را تغییر بدهد و تبدیل به شرایط دل‌خواه من کند، فقط خود من هستم.

از روز نخستین اردیبهشت سال جاری محل کارم تغییر کرد و از شرکت توزیع برق همدان، به اداره راه وُ شهرسازی شهرستان بهار نقل مکان کردم.

حالا دیگر یک کارمند رسمی دولت هستم و به‌نظر می‌رسد که برای حداقل ۳۰ سال آینده این وضعیت ادامه پیدا خواهد کرد. اگرچه تغییرات باور نکردنی این سال‌ها در زندگی‌ام نشان داده‌اند که هیچ چیز آن‌گونه که به نظر می‌رسد پایدار نیست و همه چیز به نوعی در حال تغییر است.

در سال‌هایی که کم سن وُ سال‌تر بودم، از روی خامی فکر می‌کردم همه چیز ثابت و نامتغییر است. زمانی کارگر شیره‌پزخانه بودم و حتی گمان می‌کردم تا ابد همان جا خواهم ماند.

وا ساده‌ا! که چه خام‌اندیش بودم.

حتی همین مورد اخیر را بگو. راستش را بخواهی فکر هر چیزی را می‌کردم جز این که روزی کارمند راه وُ شهرسازی بشوم. کسی که آرزوی معلمی در سر داشت و همواره جای خود را بین کتاب‌ها و خود را در حال خواندن وُ نوشتن می‌دید، اکنون هشت ساعت از زمان‌اش را در میان ماشین‌آلات غول‌آسای راه‌سازی می‌گذراند. نه آن که بد باشد، به هیچ وجه! فقط موضوع این است که هیچ وقت فکرش را نکرده بودم. این نشان می‌دهد که به قول مارشال برگمن: «هر آن‌چه استوار وُ محکم به نظر می‌رسد، روزی دود می‌شود و به هوا می‌رود».

تغییر در محل کارم، به صورت ناخودآگاه همراه با تغییر در خیلی چیزها هم شد. تغییر در چیزهای بنیادی. مثلا تغییر در افکارم.

روزی که برای روز نخست به اداره راه وُ شهرسازی بهار رفتم، باید یکی از شادترین و فره‌بخش‌ترین روزهای زندگی‌ام می‌بود. اما نشد. چرا؟

20 روز تمام درگیر این چرا بودم. خیلی آشفته وُ پریشان بود. ترسیده بودم. چون درمورد این روز خیلی فکر کرده بودم. با محقق نشدن این شادی، دنیایم فرو ریخت و تنها کسانی که دنیای‌شان خراب شده می فهمند این فاجعه چه‌قدر مخرب است.

 دیدم این‌جا هم باز تقصیر از خود من است. چون برای این روز ارزشی ایجاد کرده بودم که شایسته روز معجزه است. در حالی که این روز فقط یک روز عادی بود. روزی که آغاز یک حرکت است، آغاز یک زندگی‌ست و نه هیچ چیز دیگر.

سال‌های قبل که مینی‌بوس‌های بین شهری بیشتر رواج داشت، میان راهروی آن چندتا گالن روغن هم می‌گذاشتند برای مسافران اضافه.

وقتی روی این گالن‌ها می‌نشستی، هم خودت از خودت بدت می‌آمد و هم مسافران از تو بدشان می‌آمد. مثل یک چیز اضافه، مثل یک مزاحم. در حال که نشستن بر روی این گالن‌ها برای هرکسی محتمل بود. اما وقتی روی صندلی بودی، کسی که روی گالن بود را به دیده خفت نگاه می‌کردی.

وقتی روی گالن یا چهارپایه هر چیز دیگری می‌نشستی آن وسط و آن حس بد هم با تو بود، بعد از چند دقیقه درد عضلات پشت ناشی از غوز کردن و درد پا و کلافگی با هم ترکیب می‌شد و مقصد را به کلی از یاد می‌بردی. تنها چیزی که به آن فکر می‌کردی «داشتن صندلی» بود.

داشتن صندلی می‌شد غایت همه چیز، می‌شد هدف نهایی زندگی. هرلحظه منتظر بودی که اگر یک نفر کوچک‌ترین تکانی مبنی بر میل به پیاده شدن از خود نشان داد، مثل شیر شرزه بپری و جای او را تصاحب کنی.

خدایا! یعنی می‌شود کسی پیاده شود و من هم یک صندلی برای نشستن داشته باشم؟

اغلب مواقع این حس آن‌قدر قوت می‌گرفت که انسان اصلا مقصد را فراموش می‌کرد. یکبار پیش آمد من روی گالن نشسته بودم و تمام راه درگیر این مساله بودم. در ایستگاهی که می‌خواستم پیاده شوم، یک نفر پیش از من، اعلام ایست کرد. راننده که نگه‌داشت، من دیدم یک صندلی خالی شده و حیف است که از دست برود، رفتم جای او نشستم. دو ایستگاه بالاتر پیاده شدم، فقط برای این که صندلی گیر آورده بودم و یک کیلومتر پیاده برگشتم. سر ایستگاه خودم.

در مشاغلی که پیش از این داشتم، مثل آن مینی‌بوس و آن گالن روغن و آن آدم اضافی بودم. حتی در جاهایی که پست مدیریتی هم داشتم، خودم را اضافی، تحمیل شده و هر دم در معرض خطر پرتاب به خارج از دایره می‌دیدم. به همین دلیل هم در تمام این ۱۴ سال گذشته به هیچ هدف و مقصدی فکر نکردم، فقط به صندلی فکر کردم.

روز اول استخدام رسمی‌ام، روزی که بالاخره با احترام صندلی را به من هم تعارف کردند و با آن همه حرص وُ اشتیاق وصف ناپذیر روی صندلی نشستم، بعد از نشستنم، ناگهان به مقصد فکر کردم.

خدایا! از این که به من هم یک صندلی برای نشستن و رها شدن از گالن وسط راهرو دادی، سپاس‌گذارم. اما من اصلا قرار بود کجا برسم؟ مقصدم کجا بود که سوار این مینی‌بوس شدم؟

بله! دقیقا همین بود. آن استیصال، آن ترس وُ پریشانی که سراغم آمد از همین جا بود. من آن‌قدر به صندلی فکر کرده بودم که مقصد را فراموش کرده بودم. آن‌قدر به شغل رسمی با قرارداد روشن و بیمه ثابت فکر کرده بودم که به نوع کار و ارتباط آن با خودم و خیلی چیزهای دیگر اصلا فکر نکرده بود. درست مثل دانشگاه رفتن. که فقط می خواستم بروم و نمی‌دانستم کدام دانشگاه در حد لیاقت من است و چه رشته با روحیات من سازگار است. من آنقدر نادان بودم که تفاوت بین مدیریت بازرگانی و اقتصاد بازرگانی را نمی‌فهمیدم. تا یک ترم هرکس می‌پرسید: «چه رشته‌ای می‌خوانی؟»، می‌گفتم: اقتصاد تجارت!

عمری این‌گونه گذشته. حالا چه طور؟ آیا می خواهم دوباره همین طور ادامه دهم؟

همه عمرم از خنگول‌ها متنفر بودم. یک عمر با ستایش هوش خودم به سر بردم و از نادان‌هایی که دنیای‌شان یک مکعب یک سانت در یک سانت است، منزجر بودم. چه قدر جالب است در تمام این مدت خودم یک موش کور خنگول بوده‌ام. با هوشی در حد جلبک که دنیایم مربعی یک میلیمتر در یک میلیمتر بوده است. فقط به صندلی فکر کرده‌ام باورت می‌شود، فقط به صندلی فکر کرده‌ام.

به خاطر همین هم می‌خواهم تغییر کنم. یک عمر دنیایی که نسبت به آن نادان بوده‌ام مرا تکان داده، تغییر داده است. اما این بار که روی صندلی نشسته‌ام و آن اندیشه نفرت‌انگیز  اضافی بودن، سربار بودن از میان رفته است، می‌خواهم خودم تغییر کنم. می‌خواهم خودم، خودم را تغییر بدهم. طوری که هیچ کس دیگر و هیچ نیروی دیگری مرا بدن میل و اراده من تغییر ندهد.

 

می‌خواهم تغییر کنم.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0