در این پانزده سال اخیر، یکی از آرزوهای عمیقم، این بوده که بتوانم در یک از حوزه‌های علاقه‌مندی‌ام به درجه دکتری برسم و برای بقیه عمرم مقیم دانشگاه شوم. محیط بیرون که پر از مسایل مختلف است برایم مطلوب نیست و دوست داشتم در آن اتمسفر پاک دانشگاه نفس بکشم.

در این ترم درس‌های دارم که در چند تایی از آن‌ها بحث کردن کلاسی خیلی رواج دارد. هم‌کلاسی‌ها هم از کسانی هستند که خود دستی بر آتش دارند و در بخش‌های خصوصی و دولتی کارشناس و مدیر هستند. به خود بحث‌ها کاری ندارم، شیوه‌ی بحث‌ها و آن هم از سوی اساتید، نه از سوی دوستان محترم، برایم ذهنیت ایجاد کرد.

 

شنبه هفته گذشته کلاسی داشتیم، فوق برنامه. به همت یکی از دوستان و استاد گران‌قدری که بی‌مزد و از روی دلسوزی تشکیل شد. از ساعت 16 تا 19:30. در میانه کلاس همکلاسی‌ها چند سوال پرسیدند. نحوه نگاه استاد به مساله و پاسخی که داد، ناگهان سلسله‌ی اندیشه‌های که در این چند هفته شکل گرفته بود را تکمیل کرد. حدود ساعت 18 یک سوال پرسیده شد که؛ اگر به سازمانی مراجعه کردیم و فلان برخورد را دیدیدم، چه کنیم؟ استاد فرمودند: فلان کار را بکنید. پاسخ از دید ایشان درست بود. من اصلا به این پاسخ کاری ندارم و ایرادی هم ندارم. مشکل در نوع نگاه است.

ارتباطم با کل دنیا قطع شد و اندیشه‌های چند هفته اخیر شروع به پیوستن به یکدیگر برای رسیدن به تصویر کلی کردند. کلاس تمام شد و من هم سوار خودرو به سوی خانه شدم. آن قدر سرعتم کم بود که انگار داشتم پیاده‌روی می‌کردم. در قطعه‌ای از مسیر، جایی هست که تعداد زیادی وانت‌بار کنار هم می‌ایستند و میوه می‌فروشند. هوا تاریک بود و من به این صف بلند وانت‌ها نگاه می‌کردم و در خودم غرق بودم. به میوه‌های رنگارنگ چیده شده، چراغ‌های درخشان روی وانت‌ها و مردمی که با اشتیاق فراوان میان وانت‌ها و فروشندگان فعال وُ پر سروُصدای آن‌ها حرکت می‌کردند، نگاه می‌کردم. به آن واقعیت زنده، به آن حرارت گرم زندگی نگاه می‌کردم.

دقیقا در همین لحظه توقف کردم و تصویرم کامل شد. دانشگاه برایم یک موجودیت فانتزی بود. یک زاویه نگاه غیرواقعی و نمایشی از زندگی. دانشگاه سرزمین عجایبی است که سربازهای کاغذی دو بعدی‌اش، با گربه‌های پرنده و پرنسس چینی و پرنده غول‌پیکرش سازگاری دارد. به همین خاطر هم وقتی در داخل آن هستیم، گمان نمی‌کنیم، کل این سرزمین رویای‌ست.

تنها وقتی در زندگی واقعی که جاذبه، ما را بر روی زمین نگاه می‌دارد و خون ناشی از زخم و درد ناشی از زخم خوردن، ما را با حقیقت مبارزه عجین می‌کند، می‌فهمیم این تصاویر زیبا و رویایی که در دانشگاه می‌دیدیم، به تمامی ناواقعی بوده و شبحی‌ست که آلیس در سرزمین عجایب می‌دیده است. نگاه اساتید، طرح موضوع در کتاب‌ها، حتی لباس وُ کفش وُ آرایش خانم‌ها و آقایانی که در کلاس‌ها حضور دارند، یک جور دیگر است. جوری که در زندگی واقعی‌شان نیست.

من تجربه تحصیل در دانشگاه‌های خارج از کشور را نداشته‌ام. نمی‌دانم تحصیل در هاروارد، آکسفورد، سوربُن یا توکیو چگونه است. آیا در آن‌جا هم، زاویه نگاهِ کتاب وُ دانشگاه وُ استاد این‌قدر خیال‌انگیز وُ دور از واقعیت وُ فانتزی است؟ یا واقع‌گرا وُ همراه وُ هم‌گام با صنعت وُ زندگی وُ واقعیت است؟

من که ندیدم. پس قضاوتم را می‌گذارم روی همین دانشگاه‌های خودمان. گرچه هرگز دانشجوی برجسته‌ای هم نبوده‌ام، ولی دیگر تمایلی به ادامه آن آرزوی قدیمی ندارم. آلیس درونم دیگر تمایلی برای رفتن به این سرزمین عجایب ندارد.

چه بخواهم و چه نخواهم، در دنیای واقعی زندگی می‌کنم و برای خوب زندگی کردن در این فرصت کوتاه ( بهترین حالت، 80 ساله) که پیش‌رو دارم، باید نگاهم به واقعیت و حقیقت زندگی باشد تا رنج‌ها و شادی‌ها را ببینیم، مناسب‌ترین راه‌ها را انتخاب کنم و به بهترین شیوه از میان خارزارها بگذرم و با زندگی کنار بیایم.

دیگر نمی‌توانم آن فانتزی رایج در دانشگاه را تحمل کنم. آن عدم واقعیت، آن سرزمین عجایب را.

آرزویم را ترک کردم. حالا دیگر دوست دارم فقط زندگی کنم. راه را نمی‌بندم که بگویم هرگز دکتری نخواهم خواند. اما اگر بخواهم این کار را هم انجام بدهم، مطلقا برای خودم است. نه برای توسعه علم وُ تغییر جهان وُ این قصه‌های رایج. فقط برای دل خودم که بتوانم زندگی معمولی و غیر دانشمندانه خودم را زیباتر و واقعی‌تر انجام دهم.

 

  • پری

    خیلی ها زمانی متوجه این واقعیت میشوند که کار از کار گذشته و بهترین سالهای زندگیشون رو از دست دادند و وقتی از سرزمین عجایب خارج میشوند دیگر زمانی برای زندگی ندارند . این خیلی خوبه که قبل از گم شدن در هزار توی سرزمین عجایب و از دست دادن فرصت متوجه واقعیت زندگی بشویم.

  • مهدی

    با جمله آخر کاملا موافقم. تحصیل در سطوح عالی برای این نیست که بزعم غالب افراد جامعه در نهایت مدرس دانشگاه شد تحصیل برای تعالی خود فرد است. اگر هدفمون انجام تحصیل بمنظور فقط دکترا داشتن باشه تا جناب استاد شویم! راه رو داریم اشتباه میریم چرا چون در نهایت به سرزمین عجایبی میرسیم که اساتیدش دیدگاه های فانتزی دور از واقعیت دارند زیرا فقط در ظاهر استاد شدن نه بیشتر، البته لفظ استاد برای این افراد به صرف فقط داشتن مدرک دکترا بسیار سنگین هست ! کمتر کسی در خارج از کشور پیدا می کنید صرفا با اخذ مدرک دکترا و یک مقاله ISI استاد خطاب بشن مگر به شرایطی خاص و تن دادن به سال ها تحقیق و مطالعه و درنهایت اخذ کرسی استادی.

نظر خود را اضافه کنید.

0