می‌خواهم حرف بزنم. اما ای کاش لال می‌شدم تا این که بخواهم این حرف‌ها را بزنم. اما نه، باید کر می‌شدم که این خبر‌ها را بشنوم و کور می‌شدم که این روزها را نبینم تا مجبور باشم این حرف‌ها را بزنم.

چشم‌هایم گریان، کام وُ زبانم تلخ و دلم خون است.

دارم رو به خودم حرف می‌زنم. به محسن ترابی کمال رو کرده‌ام و دارم حرف می‌زنم. خدا می‌داند که این‌ها طعنه به کسی نیست، حرف سیاسی نیست و نه منظوری در آن نهفته است. فقط فوران حرف‌هایی است که از رنج خودم نسبت به خودم برآمده، به عنوان یک ایرانی، یک مسلمان، یک انسان. من نه مصلح اجتماعی‌ام و نه معلم اخلاق که بخواهم برای کسی تعیین تکلیف کنم و یا او را به راه راست هدایت کنم. خودم از همه مقصرتر و در اخلاق سست اراده‌ترم.

شرم بر تو ای محسن! ای ایرانی! ای مسلمان! ای انسان!

نمی‌دانم چه بر سرم آمده که این شدم؟

تمام آن اختلاس کننده‌های میلیاردی، واردکننده‌های قاچاق کالا و مخدر، پخش کننده‌های داروهای تقلبی، مخلوط کننده‌های مواد سرطان‌زا و خطرناک در مواد غذایی، رها کننده بیمار قلبی در ده متری و باز کننده بخیه کودک بی‌پول را در خودم می‌بینم.

من یک کارمند دون‌پایه معمولی در یک اداره دولتی هستم. پدر یک فرزند و همسر زنی که به من تکیه کرده است. فرزند پدر وُ مادرِ پیری که به عصای دستِ روزهایی سختی‌شان نگاه می‌کنند، شهروندی برای همشهری‌هایم و هم‌وطنی برای هم‌وطنانم. به خودم نگاه می‌کنم و در لحظاتی که کاملا با خودم بی‌پرده هستم و به هیچ وجه امکان گول زدن خودم وجود ندارد، از خودم می‌پرسم؛

 

آیا در هیچ کدام از این‌ها شایسته بوده‌ام که حالا بخواهم ناله سر کنم چرا فلان کس، فلان کرد؟ و قضاوت کنم که بد کرد.

 

من کاری ندارم که کدام کشور به کدام کشور تهاجم فرهنگی کرده، یا کدام بر کدام لشگرکشی. کاری ندارم کدام آیین وُ مسلک، برتر است و کدام یک، غیر برتر. کاری ندارم، چه کسی، چه تئوری صادر کرده و چه کسی آن را رد کرده است. این‌ها هیچ کدام دلیلی بر انسان بودن یا نبودن من نیست. سوال اصلی‌ام این است که؛ انسانیت من کجا رفته؟ اخلاق در من کجا رفته؟ می‌گویم دیندارم، دینم کجاست؟ اگر دین ندارم، آزادگی‌ام کجاست؟ اگر هیچ چیز ندارم، شرفم کجاست؟

از دیشب که خبر باز کردن بخیه آن بچه، توسط پزشک و پرستارش را شنیده‌ام، دنیایم ویران، درونم آشوب و جگرم سوزان است. خبری که شاید اصلا دروغ بوده یا در آن اغراق شده، اما این چیزی از اصل درد نمی‌کاهد. از ناله‌ام اثری بر نمی‌خیزد و از اشکم که بند نمی‌آید، هیچ دامنی تر نمی‌شود. چرا؟ چون به همان اندازه که آن پزشک و پرستار مامور بوده‌اند و معذور، من هم، هر روز مامورم وُ معذور. همان قدری که آن خدمه‌ی آمبولانس بی‌خیال و خونسرد نگاه کرده‌اند که یک انسان با سکته قلبیِ مشهود در ۱۰ متری جان بدهد، در حالی که اکسیژن و دستگاه شوک و وسایل احیا در آمبولانس موجود بوده، با این استدلال که طبق حکم مربوطه وظیفه‌ی آن‌ها فقط رسیدگی به حوادث داخل زمین است و نه خارج زمین، من هم هر روز حکم و میزان حقوق ناچیز و محدودیت‌های قانونی‌ام را به مراجعان وُ مردمی که به من التماس می‌کنند، یادآور می‌شوم.

پول میلیاردی و آسان بد است؟

آیا من از یک ریال می‌گذرم؟ آیا من از این وسوسه در امان هستم؟ پس چرا دارم گلوی خودم را پاره می‌کنم که آن‌ها نباید داخل مواد غذایی‌ام افزودنی غیرمجاز ارزان قیمت بریزند و به قیمت گران به من بدهند؟

 چرا انتظار دارم تاجران ایرانی به چین بروند و سفارش ارزان‌ترین جنس‌ها را ندهند؟ کیفیت مطلقا اهمیت ندارد، فقط ارزان‌ترین جنس ممکن و البته فروش به گران‌ترین قیمت ممکن.

چرا انتظار دارم اگر کسی دستش می‌رسد و می‌تواند میلیاردها میلیارد پول کشور و مردم را برندارد و به خارج از  کشور نبرد و نخورد و به ریش مردم نخندد؟

این‌ها چه کسانی هستند که من انتظار دارم این کارها را نکنند؟ آیا آن‌ها از مریخ آمده‌اند؟ آیا آن‌ها بیگانه هستند و دشمن آمدن و کارهای آن‌ها راطراحی و برنامه‌ریزی کرده است؟

نه، نه، نه

آن‌ها، من هستم. من یک ایرانی‌ام، یک مسلمانم، یک انسانم. من محسن ترابی کمال هستم.

حق ندارم هیچ کس را متهم کنم و هیچ کس را قضاوت کنم. چون خودم از خودکار روی باجه بانک نمی‌گذرم، چه رسد به پول‌های کلان داخل گاوصندوق بانک. اگر دستم به آن‌ها می‌رسید، تردید می‌کردم؟ می‌پرسیدم این پول مال یک ملت است؟ مال ملتی که ۱۵۰ هزار تومان ندارد پول بخیه روی صورت بچه‌اش را بدهد.

من داخل خیابان آشغال می‌ریزم، در طبیعت آشغال می‌ریزم. در اتوبوس وُ تاکسی وُ قطار آشغال می‌ریزم. در جوب آب وُ پیاده‌رو و داخل رستوران آشغال می‌ریزم. چرا ناله می‌کنم داخل مواد غذایی من آشغال نریزند؟

من دیر به سر کارم می‌روم و زود بر می‌گردم. به پای مراجعین بلند نمی‌شوم. با مردم با لبخند و روی خوش برخورد نمی‌کنم. تا وقتی خود فرد بارها و بارها نیاید و نرود، به صورت عادی کارش را دنبال نمی‌کنم و وظیفه‌ای را که برایش حقوق می‌گیرم انجام نمی‌دهم. موقع ترک محل کارم کامپیوترم، چراغ اتاق، دستگاه‌های برقی، سیستم گرمایش و سرمایش را خاموش نمی‌کنم. نامه‌ها را تا وقتی رییس منفجر نشود ارسال نمی‌کنم. گزارش‌ها را تا وقتی توبیخ نشوم آماده نمی‌کنم. آمارها را برای پوشش کوتاهی خودم واقعی ارایه نمی‌کنم و ... و ... و... پس چرا وقتی خودم با کسی و جایی کار دارم، سیصد هزار فحش را در رسای نابه‌سامانی اوضاع مرور می‌کنم؟

دنیا خراب نیست. جامعه خراب نیست. کشور خراب نیست.

من خراب شده‌ام. من فراموش کرده‌ام، چی هستم و کی هستم. پول خوب است، خیلی هم خوب است. شهرت وُ قدرت وُ شوکت خوب است. نداشتن پول بد است. گاهی آن قدر بد است که نمی توان توصیفش کرد. نداشتن چه‌ها وُ چه‌ها وُ چه‌ها، خفت می‌آورد، آذار دهنده است و ... ولی سوالم این است که من دارم چه می‌دهم و چه می‌گیرم؟ در این بازی به کجا می‌روم؟ دارد چه اتفاقی برای این دنیا می‌افتد؟

از آن چه که شده‌ام خجالت می‌کشم. از ‌آن چه هستم خجالت می‌کشم. می‌دانم اگر همه چیز این‌طور پیش برود، جز این که در مسیر نابودی خودم گام بردارم، هیچ کاری نکرده‌ام. اگر اخلاق نداشته باشم، اگر انسانیت نداشته باشم، هیچ چیز ندارم. حتی اگر تمام پول‌ها و قدرت‌های دنیا را داشته باشم. چون فقط یکبار زندگی می‌کنم و هر کسی که باشم بالاخره مرگ فرا می‌رسد.

در لحظه‌ای که مرگ می‌رسد و برای لحظه‌ای به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، چه حسی خواهم داشت؟ از محسن بودنم، از ایرانی بودنم، از مسلمان بودنم، از انسان بودنم؟

  • محسن کرمی

    سلام
    نامه سرگشاده شما ایینه تمام نمای من است.
    چه قدر از تصویر زلال و شفاف پر از چرک و فریب خودم شرمنده شدم...
    چقدر حنجره دریدم...چقدر کورکورانه تا عمق حادثه قلم انتقادم را بر جگر نادانی ام فرو کردم...چقدر گوشهایم شبیه نازبالشهای خوابهای داناییست...
    چقدر اشغال ریختم...

نظر خود را اضافه کنید.

0