درباره زبان مادری یک تعریف جالب شنیده‌ام: «هر کس به هر زبانی که فکر می‌کند، همان زبان، زبان مادری اوست»

مدت‌ها با خودم فکر می‌کردم که هویت تک کلمه‌ای هر کس چه می‌تواند باشد. مثلا وقتی می گوییم؛ ایمانوئل کانت، بدون لحظه‌ای تردید اولین و اساسی‌ترین تعریفی که به ذهن افراد می‌رسد این است؛ فیلسوف! وقتی می‌گوییم؛ حسین علیزاده، اولین تعریف هویت تک کلمه‌ای که به زبان می‌آید؛ موسیقی‌دان است.

این تعاریف در مورد افراد خیلی معروف که هویت‌شان با انتشار آثارشان در جامعه به اثبات رسیده است خیلی آسان است. اما در مورد افراد معمول جامعه که دارند خیلی معمولی زندگی‌شان را می‌کنند، به این آسانی نیست.

مثلا در مورد یک کارمند ساده دولتی که کارشناس روابط عمومی یک اداره است و لیسانس مهندسی شیمی دارد و فوق لیسانس علوم تربیتی‌اش را هم به تازگی از دانشگاه آزاد گرفته است. دو سالی هست که کلاس تنبورنوازی می‌رود و گاهی هم با بچه محل‌های قدیمی‌اش به یک سالن کوچک برای فوتبال شبانه می‌رود، دقیقا چه توصیف تک کلمه‌ای محکمی می‌شود استفاده کرد؟ مهندس شیمی؟ کارشناس ارتباطات؟ فوتبالیست؟ نوازنده؟

هیچ کدام! این آدم مثل بتهون یا ملاصدرا یا علی دایی نیست، که هویت‌اش در نقشی حرفه‌ای نمایان شود و بتوان آن را در یک کلمه متجلی کرد. افراد معمولی و غیرحرفه‌ای ترکیبی از تمام موارد موجود در زندگی‌شان هستند و توصیف آن‌ها یک کلمه‌ای نخواهد بود.

حالا سوال این است که در زمان مواجهه با افراد چگونه بفهمم که آن‌ها چه هستند و که هستند؟ آن توصیف یک کلمه‌ای یا دو ـ سه کلمه‌ای خیلی کمک می‌کند تا تکلیف آدم با کسی که در مقابلش نشسته و می‌خواهد با او ارتباط برقرار کند، روشن شود.

امروز با یکی از همکارانم صحبت می‌کردم. آن چه که از ایشان در ذهن من بود، صرفا یک نگاه کاری بود. ایشان در محل کار خودشان، مقام و موقعیتی دارند و تا قبل از این گفت‌وُگوی نیم ساعته، توصیف من این بود؛ آقای الف، رییس فلان قسمت!

ایشان تحصیل کرده روان‌شناسی بوده و هم اکنون هم در حال ادامه تحصیل در رشته روان‌شناسی است. تعداد زیادی از کارمندان دولتی، از جمله خود من، که در حال ادامه تحصیل هستیم، معمولا اهمیتی به عمق مطالب مطرح شده نمی‌دهیم. حتی بعضی‌ها را دیده‌ام که نمرات خیلی عالی و حتی ۲۰ هم دارند، ولی وقتی پای صحبت عمقی پیش می‌آید و قرار می‌شود که ذهن‌شان را بتکانیم تا اندیشه‌ی شخصی آن‌ها که منبعث از آن رشته و مطالعات‌شان در آن زمینه است نمایان شود، چیزی نمایان نمی‌شود. چرا؟ چون مطلب در جان آن‌ها ننشسته است و ایشان در آن مطلب عمیق نشده‌اند که پس از آموختن محتویات کتاب، خودشان هم در آن مورد بیاندیشند و صاحب نظر باشند.

این موضوع، نکته مد نظر من نیست و در مورد هیچ کس قضاوت نمی‌کنم. می‌خواستم در مورد کشف امروز حرف بزنم. در مورد آدم‌ها فوق‌الذکر.

در گفت‌وُگو با همکار مذکور، مطلب از یک سوال معمولی شروع شد و من انتظار یک پاسخ معمولی داشتم. اما ایشان به سوال فکر و سعی کرد با یک منطق درست پاسخ بدهد.

این مطالب هم زیاد مهم نیست. اصل مطلب این بود که ایشان یک دانشجوی معمولی رواشناسی که من تصور می‌کردم نبود. این را از کجا فهمیدم؟ او فکر کرد، سعی کرد از مطالبی که تاکنون خوانده، آنچه را که به درد این بحث می‌خورد استخراج کند و در ترکیب مناسبی با اندیشه‌ای که خودش در این زمینه دارد به عنوان پاسخ ارایه کند.

اصلی‌ترین بخش صحبتم این است؛ با وجود آن که بحث ما روی مسایلی شخصی بود، اما پاسخ این بزرگوار آن قدر سنجیده و موثر بود که من با حوصله تمام به او گوش دادم. کلماتی که ایشان از مباحث تخصصی‌اش گزینش می‌کرد و در جملات به کار می‌برد از ادبیات ذهنی ایشان حکایت داشت. این دایره واژگانی، این ادبیاتی که با سخن می‌گفت نشان‌گر آن بود که ایشان با همین ادبیات فکر می‌کند.

بعد از ظهر، یک برازش از این تجربه و تعریف زبان مادری داشتم. نتیجه به دست آمده این که؛

«هر کس با هر نظرگاهی که به جهان می‌نگرد، با ادبیات مبتنی بر آن نظرگاه هم سخن می‌گوید».

سوال این است که؛ وقتی که می‌توان از ادبیات یک نفر به چارچوب ذهنی او در اندیشیدن پی برد، آیا می‌توان از این کشف به آن توصیف تک کلمه، یا حداقل دو-سه کلمه‌ای از فرد رسید؟

به‌نظرم خیلی دشوار است که با پاسخ آری به این سوال همه چیز را تمام کرد. خیلی استثنا در احوالات آدم‌ها هست، جزییات فراوانی در ایجاد اندیشه و ادبیات مورد استفاده افراد وجود دارد. حتی ممکن است آن چه که فرد در آن لحظه خاص بروز می‌دهد، خود واقعی او نباشد و فریب و دروغ باشد. اما می‌خواهم بگویم که نمی‌خواهم در مورد استثناها سخن بگویم و نمی‌توانم به لحاظ علمی در این مورد نظر تام بدهم، چون تحقیق علمی انجام نشده است. برای خودم به این نتیجه رسیده‌ام و برای خودم ملاک است. پاسخ من آری است. یعنی می‌شود با ادبیات هر کس به نظرگاهش رسید و از کشف نظرگاه وی به جهان، به آن توصیف خلاصه از او رسید.

مثلا اگر محسن ترابی کمال همان کارشناس فلان وُ تحصیل کرده فلان وُ نوازنده فلان است و در همه آن‌ها هم متوسط است، اگر فراتر از این‌ها در اندیشه او یک جریانی هست که او عمیقا با آن محشور است، بدون آن که توجه کند بحث در مورد هر چیز وُ هر قضیه‌ای را به آن سمت می‌برد و از آن دریچه‌ی نگاه به مسائل می نگرد و ادبیات او شکل می‌گیرد. مثلا بین همه این‌ها شیفته عکاسی است. زمین وُ زمان، مساله سیاسی وُ اجتماعی وُ فرهنگی، ازدریچه عکاسی پردازش و بیان می‌شود. پس محسن ترابی کمال می‌شود همان عکاسی.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0