سفر برای شما چطور است؟

آیا یک اتفاق عادی و معمولی است؟ هر وقت می‌خواهید بروید سفر، خیلی معمولی است و تا آخرین لحظه‌ای که بخواهید حرکت کنید به آن فکر نمی‌کنید، وقت‌اش هم که رسید بلند می‌شوید و خیلی معمولی حرکت می‌کنید تا بروید؟

نمی‌توانم بگویم که کم سفر می‌روم یا زیاد. این چیزها کاملا نسبی است و ممکن است نسبت به کسانی، پر سفر و نسبت به کسان دیگری کم سفر باشم. اما به هر حال نسبت به خودم، به تعدادی سفر در طول سال می‌روم. سفرهای کاری و سفرهای تفریحی. با خانواده یا به تنهایی یا با تیم‌های کاری.

بعد از سی وُ چند سال زندگی که در طول ۲۰ سال‌اش دارم این سفرها را می‌روم، خیلی عجیب است که هنوز با اصل قضیه کنار نیامده‌ام. هنوز هم سفر رفتن برایم تازگی دارد. هنوز هم کودک درونم از موضوع سفر رفتن هیجان‌زده می‌شود. نمی‌دانم این ضعف است یا قوت؟ هر چیزی که هست واقعیت دارد و من انکارش نمی‌کنم.

زمانی که دور از خانه‌ام هستم، برایم بسیار طولانی است. نمی‌دانم چرا. مثلا دو روز در سفر، حداقل برایم یک هفته می‌گذرد. نمی‌توانم این قضیه را برای خودم حل کنم. وقتی از سفر بر می‌گردم، انتظار دارم تحولات شگرفی در همه چیز ایجاد شده باشد. مثلا بعد از یک سفر دو روزه، پدر وُ مادرم پیرتر شده باشند. خواهرم بزرگ‌تر شده باشد. تعداد زیادی از افراد شهر تغییر موقعیت داده باشند. شهردار جدیدی منصوب شده باشد و کلی از این مسایل. البته هیچ اتفاقی نیافتاده است. اوایل این حسم را به همه می‌گفتم، اما بعد متوجه شدم برای بقیه مضحک است و برای خودم نگهش داشتم. هنوز که هنوز است همین طور هستم.

شاید دلیل این حس آن است که من خودم خیلی تغییر می‌کنم. در طول سفر، ثانیه به ثانیه و فریم به فریم، همه چیز برایم تازه وُ متفاوت است. به همه چیز و همه کس نگاه می‌کنم و چیزهای تازه و متفاوت می‌بینم. سفر مثل آبنبات اکالیپتوس است. هم شیرین است، هم تند و هم تلخ، باعث می‌شود هوایی را که تنفس می‌کنی تازه و متفاوت شود و مجاری مغز را برای ورود نکات تازه آماده می‌کند.

آدم‌ها در طول سفر یک موجودات دیگری می‌شوند. از خانه که بیرون می‌زنم، حتی وقتی که در شهر خودم هستم و بیرون نرفته‌ام احساس می‌کنم، آدم‌های اطراف، کسانی که روزی ده بار آن‌ها را می‌بینم، یک جور دیگر شده‌اند. آدم‌های شهرهای دیگر که انگار از کره دیگر آمده‌اند. در حالی که همه، خیلی عادی دارند زندگی‌شان را می‌کنند.  فقط منم که به خاطر هوای سفر، متفاوت نگاه می‌کنم و متفاوت می‌بینم وُ می‌فهمم.

وسایل وزن تازه‌ای پیدا می‌کنند. معمولا همه چیز کمی سنگین‌تر می‌شود. کیفی که هر روز خدا دست می‌گیرم و سر کار می‌روم، در سفر با همان محتویات، حداقل یک کیلو سنگین‌تر می‌شود. هر چیزی که بر می‌دارم به نظرم اضافی است و همیشه هم فکر می‌کنم که چیزهای ضروری را برنداشته‌ام و اگر بروم دچار مشکل خواهم شد.

مغزم در سفر ۱۰ برابر فهیم‌تر می‌شود. چیزهای کوچک و خیلی معمولی هم، سوژه‌ی آموختن عمیق می‌شود. در سفر سریع‌تر تصمیم می‌گیرم و معمولا خیلی بهتر و با کیفیت‌تر. طوری که بعضی وقت‌ها که مثلا دو ماه است جایی نرفته‌ام، حس می‌کنم، مغزم گندیده است و نمی‌تواند حتی کارهای معمولش را درست انجام بدهد.

وقتی از سفر بر می‌گردم، چیزهایی که دارم برایم با ارزش‌تر می‌شود. خانه‌ام خیلی با کیفیت‌تر و بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. همسرم مهربان‌تر، پسرم شیرین‌تر، حمام خانه‌ام تمیزتر از قبل سفر است. حتی مناظر بیرون پنجره خانه‌ام، زیباتر از قبل هستند.

در زمان سفر با اتوبوس، و مخصوصا در زمان رفتن به سفر به شدت غمگین می‌شوم. تعداد زیادی از اشعار دوران گذشته‌ام حاصل آن حس غمِ عمیقِ اتوبوس‌ها است. اوج این تجلی غم‌های اتوبوسی اشعارم، در شعر «چراغانی قرمز اتوبوس‌ها» نمایان شده است.

فردا می‌روم سفر. الان هیجان‌زده‌ام. نمی‌دانم چه آدم‌هایی را می‌بینم؟ چه لحظات طولانی را به دریا خیره خواهم شد تا به هیچ چیز، مطلقا به هیچ چیز فکر نکنم. چه چیزهای جدیدی یاد می‌گیرم؟ چه اتفاقاتی می‌افتد؟ چه چیزهایی را جا می‌گذارم؟ و چه چیزهای اضافی با خودم بر می‌دارم، که بار خاطرم خواهد شد؟ وقتی برگردم، چه آدم جدیدی خواهم شدم؟ آدم جدید را دوست خواهم داشت یا نه؟ همین ابهام‌ها ، جالب، دلچسب و خوف‌آور است. تلخ وُ شیرین وُ تند است. فردا آبنبات اکالیپتوس خواهم خورد.

شما می‌خواهید کجا بروید؟ آبنبات سفر شما چه طعمی دارد؟

 

  • arezoo kooshki

    براي شخص من نيز سفر يكي از لذت بخش ترين كارهاست ولي خوشبختانه من هيچوقت نگران اتفاقات طول سفر يا بد آن نيستم.

  • arezoo kooshki

    براي من هم شخصا سفر لذت بخشترين كار در زندگي است ولي خوشبختانه من ابدا هيچوقت نگران اتفاقات پيش رو در طول سفر نبوده ام.

نظر خود را اضافه کنید.

0