نوشتن و تولید محتوا، کار بسیار دشواری است. این را هر کسی که قلم در دست گرفته و قصد داشته است افکارش را برای ارایه به جامعه مکتوب کند، به خوبی می‌داند. حتی وقتی که برای نگارش خاطرات روزانه، که تنها مخاطب آن خودمان هستیم و احتمالا میل نداریم کسی آن را ببیند هم شروع به نوشتن می‌کنیم، متوجه دشواری امر نوشتن می‌شویم. چه رسد به این که بخواهیم بنویسیم به قصد روشن کردن یک مطلب معیین و برای آن استدلال بیاوریم تا بعد از انتشار بتوانیم از آن دفاع کنیم.

مثل هر مالکیت دیگری که در جهان بین انسان‌ها قرارداد شده است، هر کس که تلاش می‌کند و محتوایی را تولید می‌کند، حق دارد در مورد آن مالکیت داشته باشد و از هر جنبه‌ای هم که حساب کنیم، می‌بایست به این حق احترام گذاشت.

این حق، در فضای علمی، بسیار جدی‌تر گرفته می‌شود. برای آن که نوشته‌ی ما در هر موردی، ارزش و بهای آکادمیک پیدا کند و جامعه دانشگاهی و علم‌سنج برای آن ارزش قایل باشد، می‌بایست ارجاعات دقیق و روشمندی داشته باشد به متونی که خواندن آن‌ها منجر به رسیدن نویسنده به آن نگرش تازه شده. اگر متنی این ارجاعات را نداشته باشد، با اتهام بسیار جدی، تحت عنوان «سرقت» شده است.

دزدی، فی‌نفسه امری قبیحی است، در این مورد، البته قبیح‌تر. چرا که سارق، انسانی عالم و دانشمند است. به همین دلیل عکس‌العمل جامعه، خیلی شدیدتر و ملامت‌بارتر است.

در مورد این قباحت، البته در ایران، قضیه کمی متفاوت است. ما کلا فرهنگ رعایت حقوق معنوی، که در دنیا تحت عنوان «قانون کپی‌رایت» وجود دارد را به رسمیت نمی‌شناسیم. وقتی برای آثار تولید شده در سایر کشورها به رسمیت نمی‌شناسیم، البته برای آثار تولید شده در کشور خودمان هم به رسمیت نمی‌شناسیم. ضمن آن که معتقدیم، هر کس، هر چیزی را، در هر جایی، پیدا کرد مال خودش است و نیازی به کنکاش در مالکیت و کسب اجازه در مورد استفاده‌ی از آن نیست.

دوما پس از ایجاد و توسعه فضای مبتنی بر اینترنت و امکان انجام کارها با هویت پنهان و این که لزومی برای توضیح دادن کارهای‌مان نمی‌بینیم، یک پدیده نوین به نام «کپی ـ پیست» ظهور یافت. این پدیده، کاری بسیار آسان و بی‌دردسر است و ما برای انجام آن، همان طور که همیشه دوست داریم، نیازی به هیچ زحمت و هزینه‌ای نداریم.

این یک مشکل اجتماعی است که متخصص‌های این حوزه می‌بایست بر روی آن تحقیق کنند و متولیان امر، در اصلاح آن بکوشند. بنده در این مورد نه متخصص هستم و نه مسئولیتی رسمی برای قانون‌گذاری دارم.

ایده‌ای که در ذهن دارم، یک روش شخصی است که در مورد خواندن آثار و اندیشیدن درمورد آن و تولید اندیشه‌هایی در مورد آن دارم. پیش از این هر وقت که مطلبی را می‌خواندم، در متن غرق می‌شدم و صبر می‌کردم تا به پایان برسد و سپس در مورد آن فکر می‌کردم. بعدها متوجه شدم این روش اصلا خوب نیست، چرا که تنوع مطالب ذکر شده در متن باعث می‌شد، نکته‌ها با هم تداخل کنند و تعدادی از آن‌ها فراموش شود.

در دو سال اخیر، عادت تازه‌ای پیدا کرده‌ام. این که در هنگام خواندن کتاب و نشریه و هر نوع نوشته‌ی دیگر، در همان لحظه‌ی خواندن و مواجهه با جملات تامل برانگیز که چیزی در من برانگیخته می‌کند، می‌ایستم، در مورد آن فکر می‌کنم و نکاتی را که به ذهنم می‌رسد، در حاشیه متن می‌نویسم.

بعد از مدتی وقتی که به متن‌های خوانده شده مراجعه می‌کردم، متوجه شدم اتفاق جالبی افتاده است. تراوش ذهن من در ترکیب با متن اصلی که در واقع تراوش ذهن نویسنده است، ترکیب تازه‌ای ایجاد کرده که خودش یک متن تازه است. یعنی یک ارزش تازه‌ای به متن اصلی افزوده شده و ارزش تازه‌ای خلق کرده.

اخیرا چند تلاش برای بازنویسی نمونه‌هایی از این متون داشته‌ام که هر دو فکر را در قالب یک متن واحد بتوانم ارایه کنم. هنوز کارم خام است و دقیقا نمی‌دانم که شیوه درست کدام است. اما به هر حال نکاتی را فهمیده‌ام:

  • مطالب من آن قدر زیاد نیست که بتوانم به عنوان یک مطلب مستقل بیاورم و در میان آن به متن اصلی ارجاع دهم.
  • مطلب من گاهی شرح است و گاهی نیست یعنی یک مطلب مستقل است، به همین دلیلی نمی‌توانم به عنوان پانویس متن اصلی و توضیح، آن را بیاورم.
  • مطلب من حتی همیشه موافق متن اصلی هم نیست. یا همیشه مخالف که به عنوان نقد یا غیره آن را بازگو کنم.
  • مطلب من گاهی یک برداشت از متن اصلی است که با تجربه‌ی شخصی من آمیخته شده و بیان ذهنیت من بدون توجه به متن اصلی است.
  • وقتی بخواهم این دو متن را با هم ترکیب کنم، باز شناختن و تفکیک نظر نویسنده قبلی و من، کار بسیار دشواری است و البته اعصاب خواننده را به چالش می‌کشد و از اجازه یکدست بودن را از متن می‌گیرد.

در مجموع با این یافته‌ها، با خودم فکر کردم، می‌شود یک «تفکر تولیدی» در مورد این تولید محتوا داشت. به این معنا که ممکن است کسی چیزی تولید کند و کس دیگری آن محصول را دریافت کند و چیزهایی به آن بیافزاید و یا کاربری آن را عوض کند و یا هر تغییری را در آن ایجاد کند و دوباره در یک شکل تازه ارایه کند.

مثل این که شرکتی، یک خودروی ون عادی تویوتا را می‌خرد. تجهیزات پزشکی لازم را به آن می‌افزاید، رنگ آن را به کمک برچسب مخصوص تغییر می‌دهد، چراغ گردون و آژیر بر آن نصب می‌کند و با عنوان آمبولانس دوباره آن را به جامعه ارایه می‌کند. آیا با این کار آن خودرو دیگر ون تویوتا نیست؟ آیا با این کار آن خودرو دوباره یک ون تویوتا است؟ هم بله و هم خیر. بعد از این کار آن خودرو، یک آمبولانس ون تویوتا است. با این کار ارزشی بر ارزش‌های آن محصول افزوده شده است که آن را به چیز دیگری تبدیل کرده که ضمن حفظ ارزش‌های پیشین، چیزی تازه‌ای به آن افزوده است.

در مورد متن‌ها هم این‌گونه است. می‌توانم نوشته‌هایی را از دیگران در نظر بگیرم، اندیشه‌های خودم را با آن ترکیب کنم. منبع و اصل نوشته را یکبار روشن کنم که فریب وُ سرقت اتفاق نیافتد و از آن همه ارجاع و پیچیدگی اعصاب خُردکن دانشگاهی هم پرهیز کنم. با این کار محتوایی با ارزشی افزوده شده بر آن خلق خواهد شد.

تاکید می‌کنم که؛ این صرفا یک ایده است. ممکن است بعد از چند تجربه، آن را نپسندم و رها کنم. ممکن است راه مناسب عمل را پیدا کنم و نمونه‌های خوب بسازم و موفق عمل کنم. واقعا نمی‌دانم چه اتفاقی خواهد افتاد. به هر حال فقط باید آن را تجربه کنم.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0