پیش‌نوشت نخست: برای چند روزی نتوانستم نوشته‌ای بگذارم. به رسم بسیار زیبای ایام نوروز افتخار میزبانی تعدادی از دوستان و آشنایان را داشتم و واقعا فرصتی نبود.

در این روزها بازار شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر تلفن‌های هوشمند هم حسابی داغ بود و صدای دینگ دینگ رسیدن پیام‌ها همواره در حال تکرار شدن میان این میهمانی‌ها. در این شبکه‌ها هم مثل پدیده‌های نوظهور دیگری که هر از گاهی در کشور پیدا می‌شود٬ فعلا موج توفنده استفاده افراطی و بی‌ملاحظه در جریان است. من به این گروه‌ها معمولا بی‌توجه هستم و حوصله خواندن صحبت‌های فردی در گروه وُ تیکه پرانی وُ غیره را ندارم.

اما گاهی در اوقاتی که در حال تلف شدن است٬ نگاهی به بعضی گروه‌هایم می‌اندازم. امروز صبح رفتم برای میهمان‌هایم نان سنگک تازه بگیرم. در صف فرسایشی نانوایی که بودم نگاهی به گوش‌ام انداختم. در یکی از گروه‌ها به متنی برخوردم که خیلی برایم جذاب شد:

« آدم سالم کیست؟

آدمیه که با خودش و با آدم‌های اطرافش در حال جنگ و ستیز نیست، نتیجتاً حضورش به آدم انرژی میده!

بیشتر از اینکه انتقادگر باشه، مشوقه!

بیشتر از اینکه منفی باشه، مثبته!

بیشتر از اینکه متکبر باشه، متواضعه!

بیشتر از اینکه بخواد خودنمایی کنه، دوست داره در یک فضای اشتراکی، دیگرانو به بینه و همینطور خودش دیده به شه!

با آدم سالم، شما بهترین بخش وجودتون بیرون میاد، یعنی از آن دسته آدم‌هایی نیستند که شما آماده میشید که باهاشون کشتی بگیرین!

آدم سالم زیبایی‌ها رو میبینه و به زبون میاره!

آدم سالم خوش خلق هستش، مزاح و طنز خوبی داره!

آدم سالم همونی هست که می‌بینی، فی البداهه است!!!!!

خلاقیت داره، برخوردش محترمانه است، حرمت شما حفظ میشه، می‌تونید به او اعتماد کنید، احساس امنیت کنید!

آدم سالم کنترل نیاز نداره، تحقیر نیاز نداره، تسلط نیاز نداره!

آدم سالم با مجموعه رفتارهاش به شما احساسی رو میده که در حقیقت شما خودت رو مثبت تر و بهتر از اونی که هستی می‌بینی!

باشد که توی سال جدید

همینگونه باشیم.....»

نمی‌دانم منتشرکننده آن به چه چیزی فکر می کرده و در آن لحظه به حرفی‌هایی که زده اعتقادی هم داشته است یا نه؟ اما به هر حال متنش مرا به فکر واداشت.

 

پیش‌نوشت دوم: دوست بزرگوارمان محمدرضا شعبانعلی هم در تارنمای خودش چند نوشته با عنوان «قوانین زندگی من»منتشر کرده بود. من این نوشته‌ها را دنبال می‌کردم و به آن می‌اندیشیدم.

 

 و اما؛ مدتی است که دارم به یک قانون اساسی برای خودم فکر می‌کنم٬ یک قانون اساسی برای آدمیتم. نه برای دیگرانی که بدانند و ببینند. واقعا برای خودم. برای‌ آن‌که در مسیر پر فراز و نشیب روزانه با تمام اتفاقاتی که دایما مرا بر سر دوراهی یا چند راهی انتخاب می‌گذارد٬ سنجه‌ای برای سنجش و انتخاب درست داشته باشم. بارها این رنج را چشیده‌ام که با بهانه هوشمندی و تصمیم‌گیری اقتضایی راهی انتخاب کرده‌ام که «من» آن را انتخاب نکرده‌ام. درون من٬ آن‌را تایید نکرده و همواره با آن انتخاب و ادامه آن راه مشکل داشته‌ام.

گاهی مواقع اصلا احساس کرده‌ام که در تلاطم زندگی اجتماعی و وزش بادهای موافق و مخالف گم شده‌ام. به همین این دلیل به داشتن این قانون اساسی٬ این قطب‌نما نیاز پیدا کرده‌ام و به آن می‌اندیشم.

دوست داشتم که اندیشه‌های عزیزانم را در این مورد داشته باشم٬ بادا که تجربه‌های مشترک٬ خرد جمعی ما را توسعه دهد.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0