منطقه برایم مبهم بود اما می‌دانستم که در مسیر مخالف رفتن به سمت شط می‌رویم. از شب قبل گفتند که؛ می‌خواهیم برای عملیات در شرایط سخت برویم. قبل خروج از پادگان اخطار داده بودند که وسایل شخصی و اضافی با خودمان برنداریم. جلوی آسایشگاه، فرمانده گروه گفت قمقه‌های‌تان را هم باز کنید. من قمقمه‌ام را از شربت خاک‌شیر و لیمو پر کرده بودم که بتوانم گرمای 58 درجه‌ای را دوام بیاورم. پیش‌بینی‌ها و آمادگی‌ها به فنا رفت. قمقمه‌ها و وسایل شخصی را که مخفیانه برداشته بودیم با اعتماد به فرمانده که گفت: «این حرکت نمایشیه، تدارکات با ماشین میاد و زودم برمی‌گردیم»، جا گذاشتیم و حرکت کردیم.

نیم روز اول بدون لحظه‌ای ایستادن 20 کیلومتر به سمت شهیون رفتیم. 3:20 ظهر در بیداد آفتاب که آسفالت جاده‌ها مثل خمیر نرم می‌شد، میان خاک‌ وُ خل‌ تپه‌های ناشناخته، فرمان استراحت صادر شد. زمین که نشستیم، فرمانده گردان آمد وسط. گفت: کسی کوله‌اش رو باز نکنه. این یک عملیات جدی در شرایط دشواره. همه حرف‌های فرمانده‌های گروه‌هاتون رو فراموش کنید. تدارکاتی وجود نداره. 6 کیلومتر دیگه به مقصد امروز مونده. در اونجا اطراق می‌کنید، آب طبیعی هست و چیزی برای خوردن نیست. فردا به هر دو نفر یک کنسرو ماهی می‌دیم. که برای فردا و پس فردا باید با اون دوام بیارید. حرف مفت و غر نشنوم. هر اعتراضی از تعداد کنسروها کم می‌کنه و روزهای عملیات رو بیشتر. حرکت کنید».

6 کیلومتر دیگر سه‌ تا چاله روی زمین بود که آب سبز داخلش از آب باران زمان دایناسورها در آن‌جا جمع شده بود. فرمانده درست می‌گفت، آب طبیعی در منطقه بود.

شب با کوله و لباس نشستیم. چهار نفر بودیم که کنار هم چمباتمه زده بودیم. ما سه نفر، دوستان داخل آسایشگاه هم بودیم. هم‌یالاق بودیم. در آسایشگاه آن دو نفر مخصوصا حمید، تماما چاکرم، مخلصم بودند. اما نفر چهارم، احمد بود. پسر قد بلند و بسیار لاغر روستایی که خیلی کم‌حرف بود. یک بسته بیسکوییت ساقه طلایی با خودش آورده بود. بدون هیچ مقدمه‌ای و در کمال صداقت بیسکوییت را درآورد. بازش کرد و گرفت سمت ما. نفری یکی برداشتیم. خودش هم. من به محض آن که برداشتم، یک‌جا و بدون یک لحظه تامل مثل ببری که تکه ران آهو را پاره می‌کند، بیسکوییت را کامل گذاشتم توی دهانم و قورتش دادم. احمد مال خودش را گذاشت توی جیبش. آرام خزید به کپه‌ی بعدی بچه‌ها و به هرکس که می‌شناخت و نمی‌شناخت تعارف کرد. بسته که تمام شد برگشت و در کمال خونسردی، بیسکوییت خودش را از جیب درآورد و در چهار بار به دهان بردن، خورد. آن‌قدر با آرامش می جوید که انگار 5 دقیقه‌ی پیش یک مرغ سوخاری کامل را خورده و حالا یک جنتلمن اصیل انگلیسی دارد دسرش را می‌خورد.

می‌دانست سه روز گرسنه خواهیم ماند. می‌دانست شرایط سخت خواهد بود. می‌توانست مخفیانه بیسکوییتش را بخورد. حتی اگر آشکار هم می‌خورد حرفی نبود، چون خودش تدبیر کرده بود و جرات هم داشت که آورده بود. پس می‌توانست فقط برای خودش خوش باش. اما همه را دید. خودش هم مثل بقیه فقط یکی خورد. با آن آرامش و بزرگواری. جوهر انسان‌ها بزرگ در هر شرایطی، بزرگ نمایان می‌شود.

به بقیه داستان و این که از فردا صبح داشتم به پرت کردن خودم از یکی از ارتفاعاتی که بالا می‌رویم فکر می‌کردم تا از رنج گرما و گرسنگی و سایر بدبختی‌ها خلاص شوم و منش آرام و بزرگوارانه احمد باعث شد دوام بیاورم، کاری ندارم.

روز سوم، در راه برگشت، کم‌تر از 1 کیلومتر به آسایشگاه‌ها مانده بود که پایم پیچ خورد و سکندری خوردم سمت حمید که جلوی من حرکت می‌کرد. در آن گیجی گرما و افتادن و شادی ناشی از رسیدن، متوجه شده حمید زیر کوله و داخل پیراهنش قمقمه آب پنهان کرده. کل سه روز قمقمه همراهش بود، کل سه روز و زبان ما از تشنگی ترک برداشته بود.

مساله این است که یک محیط خاصی لازم است که جوهر آدم‌ها نمایان شود. وگرنه ما ایرانی‌ها در شرایط گل وُ بلبل دایمی‌مان، سراسر چاکر وُ مخلص هستیم و این مساله‌ای را حل نمی‌کند.

الان در یک محیط تازه مشغول کار شده‌ام. آدم‌های تازه در اطرافم پیدا شده‌اند. این‌ها همکاران طولانی مدت من خواهند بود و من همکار طولانی مدت آن‌ها. رابطه‌مان خیلی خوب است. تقریبا می‌توانم بگویم بر خلاف محیط قبلی کارم، هیچ استرسی از بابت همکارانم ندارم. از این بابت خیلی خوشحالم، ولی امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم؛ اگر با این آدم‌ها در عملیات شرایط دشوار باشم، عاقبتم چه می‌شود؟ جوهر این آدم‌ها و من در کدام شرایط نمایان می‌شود. الان که برای 3 دقیقه دیر آمدن و 8 دقیقه زود رفتن، مثل خیار هم‌دیگر را می‌فروشیم. در آن شرایطی که آسفالت جاده‌ها مثل خمیر نرم می‌شود، جوهر واقعی شخصیت‌مان به چه کیفیتی نمایان می‌شود؟

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0