بعد از مدت‌ها یک فیلم واقعا دل‌چسب دیدم.

فیلم Inside Out، یکی از بی‌نظیرترین انیمیشن‌هایی است که تاکنون دیده‌ام.

این عنوان به «درون»، «درون و بیرون»، «وارونه» و «پشت وُ رو» ترجمه شده است. مترجم گوگل می‌گوید: «داخل خارج» که احتمالا منظورش «از داخل به خارج» است.

 من خودم نظری شخصی و کاملا غیر فنی در این مورد دارم. به نظرم با توجه به محتوا عنوان «درونِ برون» مناسب باشد.

این فیلم در مورد یک دختر معمولی به نام «رایلی» است. داستان در ۱۱ سالگی رایلی رخ می دهد. او و پدر وُ مادرش بنابر دلایل کاری از خانه‌ای که رایلی از کودکی در آن بزرگ شده در مینه‌سوتا، به سان‌فرانسیسکو نقل مکان می‌کنند. رایلی غمگین و افسرده است، چون مجبور شده از خانه قدیمی، دوستان و تیم هاکی‌اش دور شود. خط کلی داستان همین است و چالش‌های که رایلی نوجوان با آن مواجهه می‌شود.

اگرچه بخش‌هایی از داستان از منظر رایلی گفته می‌شوند، اما بخش عمده‌ای از ماجرا را ما در درون مغز او می‌بینیم. در مغز او است که ما با پنج احساسی که عواطف و حالت‌های انسان را کنترل می‌کند، خاطرات را سازمان‌دهی می‌کنند و روی اعمال تاثیر می‌گذارند، آشنا می‌شویم: «شادی» که با رنگ زرد و جنسیت مادینه، «انزجار» با رنگ سبز و جنسیت مادینه (که به نظر من با عنوان «افاده» بیشتر قابل پذیرش بود)، «غم» با رنگ آبی و جنسیت مادینه، «ترس» با رنگ بنفش و جنسیت نرینه و «خشم» با رنگ قرمز و جنسیت نرینه نمایش داده می‌شوند.

 

کارگردانان این اثر پیتر داکتر( Pete Docter) و رونالدو دل کارمن (Ronaldo Del Carmen) هستند. پیتر داکتر انیمیشن‌های واقعا خوبی مثل «کارخانه هیولاها» (Monsters Inc) و «بالا» (Up) را در کارنامه خود دارد و همین به تنهایی یک درخشش در رزومه اوست که اعتماد کنیم و انتظار یک کار خیلی خوب دیگر را داشته باشیم.

به علاوه همراهی دوباره شرکت خوش‌فکر و خلاق پیکسار (Pixar) و غول انیمیشن والت دیسنی (Walt Disney Studios) نوید بخش یک کار بی‌نظیر است.

اما چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد نه کارگردانان و نه شرکت‌های عالی این فیلم هستند، بلکه همراهی گروهی از روان‌شناسان و انسان‌شناسان برجسته جهان در این پروژه است.

داچر کلتنر (Dacher Keltner) یکی از این افراد در حوزه روانشناسی است. کلتنر استاد روانشناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا است و مدیریت آزمایشگاه تعامل اجتماعی دانشگاه برکلی را نیز بر عهده دارد.

او در سال ۱۹۸۴ با درجه‌ی برجسته مدرک روان‌شناسی و جامعه‌شناسی از دانشگاه کالیفرنیای سانتا باربارا اخذ نمود و در سال ۱۹۸۹ موفق به دریافت مدرک دکتری از دانشگاه استنفورد شد. کلتنر در ادامه پس از سه سال کار وُ تلاش توانست مدرک فوق‌دکتری را با راهنمایی «پل اکمن» از دانشگاه کالیفرنیای دریافت نماید. او از سال ۱۹۹۶ میلادی مشغول تدریس و تعلیم روان‌شناسی در دانشگاه برکلی است.

کلتنر اندیشه حاکم بر ساخت «درون و برون» را بر اندیشه‌های استاد برجسته خود _ پل اکمن (Paul Ekman) ـ یکی از چهره‌های شناخته‌شده در انسان‌شناسی و روان‌شناسی استوار ساخت.

اکمن از صاحب نظران پیشگام و تاثیرگذار در مطالعه احساسات و هیجانات و ارتباط آن‌ها باحالت چهره افراد به شمار می‌آید. او اطلس احساسات (هیجانات) را با بیش از ده هزار حالت چهره ابداع کرد و توانست به‌عنوان بهترین انسان دروغ‌یاب در جهان شناخته شود. به همین دلیل است که حوزه‌ی «تشخیص احساسات در مذاکره» معمولا با معرفی پل اکمن و کارهای او آغاز می‌شود.

او سال‌ها به نقاط مختلف جهان سفر کرد و حتی در میان قبایل بدوی زندگی کرد تا به این اطمینان برسد که همه انسان‌ها، مستقل از سن وُ رنگ وُ نژادشان، احساسات خود را به شکل یکسانی در چهره بروز می‌دهند. او بر این باور است که احساسات، هیجانات و حالات درونی، مجزا، قابل‌اندازه‌گیری و از نظر فیزیولوژیکی متمایز هستند.

اکمن در جمع‌بندی مطالعاتش به این نتیجه رسید که ۶ حس پایه وجود دارد که کنترل حرکات و اعمال ما را بر عهده دارند:

 

خشم

Anger

«شادی»

Happy

شوک

Surprise

غم

Sad

نفرت

Disgust

ترس

Fear

 

پته داکتر از میان ۶ حس یا حالت مطرح در نظر اکمن، ۵ تای آن را نگه‌داشته و سورپرایز یا شوک را با کاراکتر ترس تلفیق کرده است. بنابراین ما پنج کاراکتر را در مغز رایلی می‌بینیم که او را کنترل و اعمال وُ رفتار او را هماهنگ می‌کنند.

داستان این فیلم درباره تقابل نیروهای خیر وُ شر نیست و به دنبال شکست دادن شخصیت بد داستان نیست، به همین دلیل هم نیازی به درگیری درونی برای انتخاب و هم‌ذات‌پنداری با یک سوی این تقابل وجود ندارد. داستان درباره عده‌ای موجود ناهمگون است، نیروهایی که از آن‌ها گریزی نیست، نیروهایی که بعد از یک دوره عادت به حالت ثابت، تعادل خود را از دست داده‌اند و اکنون سعی می‌کنند دوباره به تعادل برسند. پس ما بیشتر درگیر این تلاش برای تعادل هستیم تا جنگ بین نیروها. داستان فیلم، تقابل احساسات خام رایلی در مواجهه با اتفاقات مختلفی است که در شهر جدید برایش رخ می‌دهد. این احساسات دیگر قادر به تعامل سازنده با یکدیگر نیستند و «شادی» مانند سابق نمی‌تواند بهترین و کارآمدترین احساس در میان دیگر احساسات رایلی باشد. در شرایط جدید، «ترس»، «انزجار» و «خشم» مدیریت بیشتری را در ذهن رایلی در دست گرفته‌اند و ثبت خاطرات وی نیز اغلب، نه به خوشی، بلکه به ثبت اندوه در ذهنش منجر شده است.

گمان دارم این فیلم برای بزرگسالان جذاب‌‌تر و تاثیرگذارتر از کودکان باشند. چون بچه‌ها یا به چالش نرسیده‌اند، یا هنوز درگیر آن چالش هستند و البته احتمالا فهمی هم نسبت آن ندارند. اما بزرگ‌ترها آن روزها را پشت سر گذارده‌اند و دقیقا این لحظات دشوار برای فهم جهان اطراف و در میانه این گونه چالش‌ها بودن را از سر گذرانده‌اند. به همین دلیل هم خیلی خوب اتفاقات فیلم را می‌فهمند.

روزهایی را به خاطر می‌آورم گمان می‌کردم پدرم قوی‌ترین آدم روی زمین است. جهان همواره برای تفریح وُ لذت وُ شادی است. غم آن‌قدر خالص بود که کوچک‌ترین آسیبی راه قلب اندوهگین تا چشم را به لحظه‌ای با اشک طی می‌کرد. حدس می‌زنم برای اغلب افراد هم یک چنین حالت‌های با اندکی تفاوت در الگوی آن وجود دارد.

اما روزی فرا رسید که عقل معاش‌اندیش به‌کار افتاد و همه چیز دیگرگون شد. نمی‌دانم چه حادثه‌ای این آغاز را رغم زد، اما به هر حال همه چیز دیگرگون شد و من جهان را به گونه دیگری دیدم وُ فهمیدم. همین اتفاق برای رایلی رخ می‌دهد. تا پیش از بحران، هر خروجیِ احساس، که به صورت یک گوی خاطره است، خالص و تحت یکی از رنگ‌های مطلقِ خالقان آن حس است. یعنی اگر «شادی» دخالت دارد و یک حس را ایجاد می‌کند، یک گوی به رنگ زرد وُ درخشان، خاطره آن اتفاق را حمل می‌کند و اگر خشم این کار را می‌کند، یک گوی سرخ. اما بعد از این چالش و تغییری بنیادین که در همه چیز پیش می‌آید، گوی‌های تولید شده از اتفاق‌ها با رنگ‌های ترکیبی ایجاد می‌شوند.

بله! این دقیقا همان اتفاقی است که می‌افتد. علت زیبایی و تاثیرگذاری احساسات کودکانه، خالص بودن آن است. خالص وُ ناب و فقط در دم. همان‌ چیزی که در درون‌مان رخ می‌دهد. ولی وقتی بزرگ می‌شویم و عاقل می‌شویم، احساسات‌مان با هم ترکیب می‌شوند. آن‌قدر این ترکیب پیچیده و ُدرهم تنیده می‌شود که اغلب خودمان هم نمی‌دانیم آن حس دقیقا چیست و چگونه باید با آن کنار بیاییم.

وقتی «شادی» وُ «غم» به درون حافظه رایلی می‌روند، با یک موجود خیلی عجیب و دوست داشتنی به نام «بینگ بونگ»، که دوست خیالی رایلی در دوران کودکی اوست بر می‌خورند. بینگ بونگ تجسم یافتگی این شاد‌زی بودن است که به تمام اتفاقات و مسایل از منظر آرامش وُ لذت وُ شادی نگاه می‌کند. بینگ بونگ حتی در زمان گریه وُ اندوه هم خوشمزه است، چون به جای اشک از چشم‌های او شکلات بیرون می‌ریزند و در اوج ناراحتی وُ گریه به دیگران پیشنهاد می دهد اشک کاراملی او را بخورند، چون از همه خوشمزه‌تر است. جالب است که؛ در تلاش «شادی» برای فراز آمدن از دره‌ی فراموشی، فقط زمانی که بینگ بونگ فدا می‌شود و به عمق دره می‌افتد، «شادی» می‌تواند نجات یابد و بینگ بونگ این را با شجاعت و همان سرزندگی همیشگی‌اش می‌پذیرد و در مقابل نسیم آرامی که می‌وزد، گردی ریز می‌شود و از بین می‌رود. پس باید آن شادی مجسم، دیوانه‌وار و بی‌قید از میان برود تا «شادی» نو، «شادی» دوران بزرگسالی، «شادی» استحاله یافته دوباره به اتاق فرمان برگردد.

یکی از جالب‌ترین چیزها برای من این بود که در دوران خاص زندگی، به طور مثال «کودکی»، که در این فیلم مورد توجه است، موارد به‌خصوصی به عنوان جزیره نمایانده می‌شود. جزیره‌ای که از یک خاطره اصلی نیرو می‌گیرد. مثلا جزیره «صداقت»، جزیره «خانواده»، جزیره «دوستی»، جزیره «مسخره بازی» و غیره. در بروز چالش ذهنی این جزایر تخریب می‌شوند. مخصوصا آن‌ها که صرفا مربوط به آن دوران هستند، پیش از همه. مثلا جزیره «مسخره بازی» اولین جایی است که تخریب می‌شود، چون رایلی دیگر نمی‌تواند به ‌آن فضای کودکانه که مسخره بازی یک لذت ناب بود بازگردد. ما پس از خروج از چالش و استحاله، دوباره جزیره‌هایی با نیرو گرفتن از خاطرات جدید ایجاد می‌شود. این‌جاست که به نقش با ارزش خانواده پی می‌بریم، چراکه اولین جایی که دوباره بازسازی می‌شود، جزیره‌ی «خانواده»است.

یک شوخی در انتهای فیلم بود که خیلی از آن لذت بردم. نمایاندن ذهنم آدم‌های مختلف و حتی حیوانات که همان نیروهای پنج‌گانه تجسم یافته مشغول کنترل و ایجاد هماهنگی در آن‌ها بودند. مخصوصا  یک راننده اتوبوس که هر پنج موجود ذهن او «خشم» بود.

این فیلم مرا به لذتی عمیق فرو برد و ذهنم را به چالش کشید. بسیار از آن لذت بردم و شما را هم به دیدن آن دعوت می‌کنم.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید.

0